رقص شبانه ، از آغاز من و او

تو بودی و همه اش تو بودی ، گرفتن بازوهایت شیرین بود ، اعتراف نکردند دست هایم ولی میدانم ، میدانم که پوستت داغ بود . کوچه ها دور و برمان پرسه میزدند و خالی از دست رفته شان را باز میافتند در قدم های ما .

 

خانه ی من خالی و سرد است . چرا بروی ؟

آهنگی که مرا در خود شست ...

دست دراز کردم . گرفتی ...

تا حالا رقصیدی ؟

برق شیطنت در چشمان من ... برق ناباوری در چشمان تو ... همه اش یک لحظه رخشید و بعد

من میان دست های تو میرقصیدم .

نه

تو گفتی ، ولی من نگفتم ... نه

من هم نرقصیده بودم

مثل نسیم از سر موهای من برخاسته بودی و دور من می پیچیدی .

دیدمت ... مه سان دیدمت ... قشنگ بودی ... زرنگ بودی

نمیدانم کی صبح شد ولی برای من دیگر شب و روز نمانده است عزیزم ... کاش مرا همان روز با خود برده بودی .

حالا مانند گل گندمی هستم که باد آن را می رقصاند و میرقصد دورش ... بی انصاف مرا با خودت ببر یک بار ... ریشه هایم به تو عادت خواهد کرد ، باور کن ... قول میدهم 

 

/ 3 نظر / 34 بازدید
محمد رفیعی

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچيك ميشم. اگه با گذشت كردن كسي كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود مدیریت وبلاگ " یک فنجان تفریح " شما را به بازدید از این وبلاگ دعوت مینماید

محمد رفیعی

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچيك ميشم. اگه با گذشت كردن كسي كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود مدیریت وبلاگ " یک فنجان تفریح " شما را به بازدید از این وبلاگ دعوت مینماید

محمد رفیعی

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچيك ميشم. اگه با گذشت كردن كسي كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود مدیریت وبلاگ " یک فنجان تفریح " شما را به بازدید از این وبلاگ دعوت مینماید